بچههاي سبز را ميشناسيد؟
محصولات كشاورزي از مزارع خود بودند كه صداي گريه توام با ترس و وحشت دو كودك را شنيدند. آنها كارهاي خود را رها كردند و در آن دور و اطراف به دنبال منبع صدا گشتند و سرانجام دو كودك را پيدا كردند. آنها يك پسر و يك دختر بودند كه وحشتزده و چسبيده به هم در نزديكي يك گودال روي زمين نشسته بودند. آنها با زباني كه براي هيچيك از كشاورزان آشنا نبود و از آن سر درنميآوردند گريه ميكردند و فرياد ميكشيدند. لباسهايشان از جنس ناشناختهاي بود و ظاهر عجيبي داشت. ولي عجيبتر از همه اين بود كه آنها پوستي سبزرنگ داشتند.
اين دو كودك به منزل مردي به نام «ريچارد دو كالن» كه فرد خوشنامي در منطقه بود، برده شدند و او موافقت كرد كه از آنها نگهداري كند. اما اين بچهها هيچ چيزي نميخوردند و هر نوع غذا يا آشاميدني كه جلوي آنها ميگذاشتند رد ميكردند تا اينكه يكي از ساكنين خانه يك ظرف غلاف خالي لوبيا سبز را روي ميز گذاشت. بچهها با ولع به سوي ظرف رفتند و به آن چنگ زدند و غلافها را باز كردند ولي وقتي ديدند داخل غلافها لوبيا نيست شروع به گريه و فرياد نمودند. وقتي دانههاي لوبيا را جلوي آنها گذاشتند آنها با اشتها لوبياها را خوردند تا سير شوند و تا مدتها بعد غذاي روزانه آنها همين بود.
اين دو دختر و پسر به زندگي خود در ميان انسانها ادامه دادند و همه به آنها توجه نشان ميدادند و از آنها مراقبت ميكردند. ولي پسرك كمكم ضعيف و ضعيفتر شد تا اينكه بالاخره يك روز از دنيا رفت. اما دختر سالم و سلامت بود و انرژي زيادي داشت. به مرور زمان رنگ سبزپوست او تغيير كرد و رنگ پوستش مثل ديگران شد. مدتها گذشت و دخترك كمكم ياد گرفت به زبان مردم منطقه صحبت كند. آنچه او از زادگاه و ريشه خود به اطرافيان گفت تنها راز پيدايش و كشف او و برادرش را عميقتر كرد.
او گفت كه او و برادرش از سرزميني آمدهاند كه خورشيد ندارد. مردم آنجا سبزپوست هستند و در روشنايي گرگ و ميش ابدي زندگي خود را سپري ميكنند. وقتي از او پرسيدند چطور شد كه او و برادرش از آن گودال بيرون آمدند، جواب زيادي براي گفتن نداشت. او فقط گفت كه او و برادرش صداي زنگهايي را شنيدند و به دنبال آن صدا راه افتادند.... ناگهان خود را درون گودال يافتند و نور شديدي به چشمانشان خورد.
اين دختر مدت زيادي در ميان مردم زندگي كرد و با يكي از مردان محلي نيز ازدواج كرد ولي هيچگاه نتوانست در حل معماي ريشه و زادگاه اصلي خود و برادرش و رسيدن اسرارآميزشان به «وولپيت» كمك بيشتري بكند.
اختلاف نظرهـا
نظرها و داستانهاي مختلفي درباره اين كودكان و ريشه آنها وجود دارد. يك داستان ميگويد كه اين بچهها گفتهاند اهل «سرزمين تابناك» هستند و سرزمين تابناك آن سوي يك درياي بزرگ است. داستان ديگري ميگويد كه اين بچهها اهل سرزميني به نام «سن مارتين» بودند و گفتهاند سن مارتين سرزمين پر از كليساست و مردم مسيحي آن پيوسته در كليسا به عبادت ميپردازند.
تاكنون جامعهشناسان و مردمشناسان بسياري بر روي اين دو كودك و داستان كشف آنها تحقيق كردهاند. «پل هريس» در كتاب خود «دوران فورتين» ميگويد: چگونگي رسيدن بچهها به وول پيت به دو صورت بيان شده است. در داستان اول بچهها به دنبال صداي زنگ يا ناقوس از راه يك راهروي زيرزميني به گودال ميرسند و داستان دوم ميگويد: بچهها با گردباد شديد به آنجا آمدند. هريس همچنين ادعا ميكند؛ تغيير رنگ پوست دختر به خاطر تغيير در تغذيه و نوع جديد غذاهاي مصرفي او بوده است.
«رادلي ديوس» مينويسد: «لباسهاي بچهها چيزي شبيه پيراهن بوده است.» «كاترين بريگز» در كتاب «پريان» مينويسد: «دختر سبز» ادعا ميكرد كه در كشوري در زيرزمين زندگي ميكرده است. «مارگارت روآن» در كتاب «خانه شيطان» ميگويد: كسي كه از بچهها نگهداري ميكرد «ريچارد و كاين» نام داشت كه ثروتمندترين زميندار آن منطقه بود. او همچنين ميگويد: دخترك ميگفت؛ سرزمين من زياد از اينجا (وول پيت) دور نيست. ولي رودخانهاي از نور آن را از اينجا جدا كرده است!
وبلاگ صبح امید وبلاگی است بارویکردهمه جانبه درخدمت ایرانیان عزیزوفارسی زبانان که درزمینه های مختلف اجتمایی فرهنگی اقتصادی ورزشی علمی ادبی و...فعالیت می کند. به امیداینکه موردتوجه بازدیدکنندگان محترم قرارگیرد.درانتظاردمیدن صبح امیدوظهورآقاامام زمان