شعر

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟
هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجی فرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی ۱۳۸۸ ساعت 12:47 توسط سیدحمزه موسوی
|
وبلاگ صبح امید وبلاگی است بارویکردهمه جانبه درخدمت ایرانیان عزیزوفارسی زبانان که درزمینه های مختلف اجتمایی فرهنگی اقتصادی ورزشی علمی ادبی و...فعالیت می کند. به امیداینکه موردتوجه بازدیدکنندگان محترم قرارگیرد.درانتظاردمیدن صبح امیدوظهورآقاامام زمان